ائلمان ائلمان ، تا این لحظه: 24 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره
، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

ای و اولدوزوم

شادم

سلام مامان ونی نی ها من دوست ندارم خاطره بنویسم ولی بادعاهای خوب پیشتون خواهم امد. خوشابحال کسی که با بدکاران مشورت نمیکندوراه گناهکاران رادرپیش نمیگیرد.ای عزیزان هرکاری رامیخواهیدانجام بدی اول باخدامشورت کن مطمئاباش اوبهترینهارابه توخواهددادامین.بله عزیزان مشتاقانه ازدستورات خداوندپیروی کنید.چون اوهمچون درختی است که درکنارنهرهای اب کاشته شده وبه موقع میوه میدهد وبرگهایش هرگزپزمرده نمیشود.امین امین امابدکاران چنین نیستند.انها مانندکاهی هستندکه دربرابرمسندداوری خدامحکوم خواهندشدوبه جماعت خداشناسان راه نخواهدیافت.درستکاران توسط خداوندمحافظت وهدایت میشوندامین امابدکاران بسوی نابودی پیش می روند شما ای مادران هر روزدر دعا باشیدکه خدا به خاطره دع...
26 اسفند 1391

خرید مانتو

سلام مادران نی نی هاامروزدعایم پیش وبلاکم میکنم. بله ای پدراسمان ای خدامرا امروز وسیله ای قراربده برای صلح وارامش.بگذارهرجاتنفرهست بذرعشق بکارم هرجاازردگی هست ببخشایم هرجا شک هست ایمان. هرجایاس هست امید هرجاتاریکی هست روشنایی وهرجاغم جاریست شادی نثار کنم. خدایاتوفیقی ده تابیش ازطلب همدردی.همدردی کنم.پیش ازانکه مرابفهمند دیگران را درک کنم.زیرادربخشیدن است که بخشیده میشوم درمردن است که حیات ابدی می یابم. امین ای خدای زنده.خوشابحال همه کسانیکه به خداپناه میبرد.باترس واحترام خداوند راعبادت کنیم.ای خداوندامروزبا خواهر شوهرم میروم خریدتوهدایتم کن ازگناه دورم کن وبه پولم برکت بده هم ارزان خریدکنم هم خوباشو بگیرم امین.شکرخداونداکه امروزدعایم راپیش ...
26 اسفند 1391

ائلمان

 سلام من ائلمان هستم امروز من پدرم مادرم وآیلین رفتیم به بازاردر پیش ما عمو سالار والهه زن عمو هم با ما بود. با هم رفتیم خرید. عمو سالار برای مامان الهه زنمو  روسری خرید و بعد برای آیلین شلوار خریدیم .  وقتی که می رفتیم به من شلوار بخریم  عمو سالار گفت:((ما میرویم به بناب الهه زنمو مرا بوس کرد من خیلی خجالت زده شدم بعد خدا حافظی کردیم رفتند.  ورفتیم برای من دو شلوار خریدیم وبرای پدرم یک پیراهن خریدیم . امروز روز قشنگی برای من بود.                       ...
18 اسفند 1391

نوشته ی ائلمان

سلام من ائلمان هستم من وپدرم همدیگر را خیلی دوست داریم  پدرم به من وآیلین خوراکی   های قشنگی می خرد پدرم به آیلین کفشی زیبا خرید.من به آیلین میگم کفشت را دربیار در جشن عمو                   سالار میپوشی ولی خیلی عصبانی می شود و مرا میزند  .من وخانوادام برای   من لباس نتونستم بخریم من خیلی ناراحت شدم  ولی پدرم خبر مژده ای داد و من خیلی   خوشحالشدم      ...
15 اسفند 1391
1